سبد خرید شما خالی است!

برای خرید از طریق صفحه فروشگاه اقدام کنید.

1400/8/29

۱۱:۰۱

«مرد» داوود امیریان به چاپ چهارم رسید

کتاب «مرد» روایت داستانی از زندگی حاج احمد متوسلیان به قلم داوود امیریان به چاپ چهارم رسید.


داوود امیریان در این اثر روایتی داستان‌گونه از زندگی حاج احمد متوسلیان ارائه می‌دهد و شما را با زوایای پنهان زندگی وی آشنا می‌سازد و به روایت سه بخش از زندگی او پرداخته است. در بخش اول به دوران حضور حاج احمد در مریوان پرداخته شده، بخش دوم به تشکیل تیپ ۲۷ حضرت رسول صلی الله علیه و آله و فرماندهی حاج احمد و رفتن او به جنوب تا اسارتش در لبنان محور قرار گرفته و درنهایت در بخش سوم امیریان به دوران بعد از اسارت حاج احمد نگاهی کوتاه داشته است. احمد متوسلیان یزدی (۱۳۳۲ در تهران)، فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در جنگ تحمیلی هشت ساله ایران و عراق بود. وی یکی از ۴ فرد ربوده شده ایران در لبنان در سال ۱۳۶۱ است. این کتاب جذاب و خواندنی، سرنوشت غریب یکی از مهم‌ترین فرماندهان جنگ تحمیلی را در اختیارتان قرار می‌دهد.

این نویسنده‌ی ایرانی در سال 1349 در کرمان به دنیا آمد و از سال 1369 با نگارش خاطرات جبهه‌ی خود وارد عرصه‌ی ادبیات شد. از میان آثار وی می‌توان به مواردی مانند داستان بهنام، داستان مریم، رفاقت به سبک تانک، فرزندان ایرانیم، جام جهانی در جوادیه، بهشت برای تو، مین نخودی، مترسک مزرعه آتشین و... اشاره کرد. امیریان تاکنون ده‌ها جایزه کسب کرده و در تولید برخی آثار سینمایی نیز نقش داشته است.

در بخشی از کتاب مرد می‌خوانیم:

از صبح روز بعد، رضا شاهد جنب‌و‌جوش غریبی در بیمارستان بود. نقاش‌ها روی دیوارها بتونه‌گیری می‌کردند و خراش‌ها و سوراخ‌ها را پر می‌کردند تا کارشان را شروع کنند. چند بسیجی سرگرم تعمیر لوله‌کشی بیمارستان بودند. پرستاران جدید رو‌تختی‌ها و لباس بیماران را عوض می‌کردند، بر زمین تی می‌کشیدند، پنجره‌ها را دستمال می‌کشیدند. رضا، اعظم را دید که پرونده‌ها را تنظیم می‌کند و پرستاران را برای انجام کارهای مختلف به این طرف و آن طرف می‌فرستد.
بعدازظهر، احمد به همراه جوانی که ریشی نرم و بور داشت آمد و به اعظم گفت: «آمدم به همراه علی آقا برق اینجا را تعمیر کنم. مجبوریم برق را قطع کنیم.»
اعظم با لبخندی که مایه‌ای از تعجب داشت گفت: «جالبه. نمی‌دانستم که شما با برق هم سر و کار دارید.»
احمد رو به علی گفت: «ناهیدی، برو فیوز کنتور رو بزن.»
رضا از گوشه چشم به اعظم نگاه کرد. اعظم که معلوم بود از بی‌اعتنایی احمد به سؤالش ناراحت شده، گره به ابرو انداخت و گفت: «یک ساعت دیگه عمل داریم. زود تمامش کنید.» و رفت. ناهیدی رو به رضا گفت‌: «این بنده خدا کیه؟ انگاری داره به زیر‌دستاش دستور می‌ده.»
احمد گفت: «سرت به کار خودت باشه.»


نظرات کابران


برای ثبت نظر ابتدا وارد سایت شوید.

کتاب های مرتبط


نویسندگان مرتبط