سبد خرید شما خالی است!

برای خرید از طریق صفحه فروشگاه اقدام کنید.

1400/3/1

۱۳:۵۰

«پسر آسید مصطفی» منتشر شد

کتاب «پسر آسید مصطفی»، خاطرات سردار سیدمجتبی عبدالهی به قلم ساسان ناطق منتشر شد.


ساسان ناطق در مقدمه کتاب برای معرفی شخصیت اصلی کتاب نوشته است: باور کردنش شاید سخت باشد، اما یک عکس، نوشته یا حرف می‌‏تواند زندگی آدم را تغییر دهد؛ این همان اتفاقی است که برای سیدمجتبی عبدالهی فرزند اول سیدمصطفی و زهراسادات اتفاق افتاد. او که سوم خرداد 1330 در تهران و در بیمارستان زنان پیچ شمیران به دنیا آمده است، با دیدن یک عکس، عاشق و مقلد امام(ره) می‏شود؛ با ظلم و جور حکومت پهلوی می‏‌جنگد؛ در تظاهرات‏ها شرکت می‏‌کند و مجبور می‌‏شود از این مدرسه به آن مدرسه برود تا نیروهای امنیتی او را شناسایی نکنند. یک روز رئیس شهربانی کل کشور را می‌‏زند و برای اینکه ساواک او را دستگیر نکند، از خیر دانشگاه می‏‌گذرد و خدمت سربازی‏اش را در ترویج و آبادانی پادگان کرج و شرکت زراعی الیگودرز به پایان می‌‏برد.  سیدمجتبی با پایان خدمت سربازی، در کنار شغل آزاد، دست توی دست خیرین نظام‌‏آباد می‏‏گذارد، مسجد می‏‌سازند و به نیازمندان کمک می‌‏کنند. او همراه دوستانش چند خانه و مرکز فساد را به هم می‏‌ریزد، در تصرف پادگان‏‏‌های عشرت‌آباد و لویزان شرکت می‌‏کند و پس از حضور در ستاد استقبال امام، در اولین روز از پیروزی انقلاب اسلامی، عضو کمیته انقلاب اسلامی می‌‏شود. او مسئول عملیات و جانشین انتظامی کمیته منطقه هفت و فرمانده کمیته فرعی 15 خرداد می‌‏شود و پا به پای همکارانش با گروهک‏‌ها مبارزه می‌‏کند تا اینکه جنگ شروع می‌‏شود.

سیدمجتبی عبدالهی 23 مهر 1359 با گردان اعزامی کمیته به فرماندهی سیدمصطفی ادب‏دوست به خرمشهر می‌‏رود، ولی با محاصره و اشغال این شهر، در ایستگاه هفت آبادان جلو عراقی‌‏ها می‏‌ایستند؛ در عملیات حصر آبادان و آزادی خرمشهر شرکت می‏‌کند تا اینکه شهریور 1361 با دستور فرمانده کمیته به تهران برمی‏‌گردد و فرماندهی واحد مشترک سپاه، شهربانی و کمیته را برای مقابله با منافقین به عهده می‏گیرد. بهمن همان سال تیپ مستقل موسی‏بن جعفر(ع) کمیته انقلاب اسلامی شکل می‌گیرد؛ سیدمجتبی اولین فرمانده این تیپ می‏شود و تیپ از اردیبهشت 1362 تحت امر قرارگاه 8 نجف‏اشرف، در منطقه عملیاتی قصرشیرین و زیر ارتفاعات آق‏داغ مستقر می‏شود. او جزو آن دسته از فرماندهان است که بی‏توجه به درجه و مسئولیت، پشت لودر خاکریز می‏زد و همراه نیروهای اطلاعات عملیات به شناسایی می‏رفت. همان روزها یک گردان از نیروهای تیپ را برای عملیات‌‏های برون مرزی در اختیار تیپ 75 ظفر نیروی زمینی قرارگاه رمضان قرار می‏‌دهند و پس از آن، در عملیات‏‌های والفجر2، 4، 5، عاشورا، خیبر، عملیات ارتفاعات 402 سومار و پاکسازی منطقه کرمانشاه از ضدانقلاب، شرکت می‏‌کنند تا اینکه آخرین روزهای سال 1364 به آن‏ها دستور داده می‌‏شود برای مقابله با اشرار و قاچاقچیان به سیستان و بلوچستان بروند.

قوامین دومین تیپ کمیته بود که با ادغام این تیپ و تیپ موسی‏بن جعفر(ع) در بهمن 1365، لشکر 28 روح‏الله تأسیس شد. با شکل‌‏گیری این لشکر، سیدمجتبی عبدالهی فرمانده لشکر می‌شود و نیروهای لشکر تحت نظارت قرارگاه کربلا، در خط‏‌های آفندی و پدافندی شلمچه و فاو مستقر می‏‌شوند. آن‏‌ها در عملیات‌‏های والفجر10 و مرصاد هم شرکت می‏‌کنند و سیدمجتبی در بهمن 1368، نشان فتح را از دستان مقام معظم رهبری دریافت می‌‏کند. لشکر 28 روح‏الله در آخرین روزهای سال 1369 به تهران برمی‌‏گردد، وزارت کشور طرح ادغام کمیته، شهربانی و ژاندامری را به اجرا درمی‏‌آورد و با شکل‏‌گیری نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران در سال 1370، فرماندهی یگان‏‌های ویژه پاسداران نیروی انتظامی به سیدمجتبی عبدالهی سپرده می‌‏شود. بیست و دوم مهر ماه 1398 به دیدن سیدمجتبی عبدالهی رفتم و اولین جلسه از مصاحبه‏‌مان را در دفتر او در ستاد نیروی انتظامی انجام دادم. دفتر او با گذشت نزدیک به سی سال از ادغام کمیته، محل رفت‏‌و‏آمد نیروهای قدیمی کمیته بود. گاهی میان مصاحبه یک نفر به دیدن او می‏آمد؛ سیدمجتبی چای و میوه جلویش می‏‌گذاشت، به حرف‏‌هایش با دقت گوش می‏‌داد و تا از چای و میوه‏اش نمی‏‌خورد، اجازه نمی‌‏داد برود. این اتفاق در اولین دیدار برای من هم افتاد؛ آن روزها مصادف بود با هفته نیروی انتظامی و روی میز کار سیدمجتبی دیس بزرگی از شکلات بود اما او سینی میوه را هم به آن اضافه کرد و به شوخی گفت «اینا را با پول خودم خریدم، نگران بیت‏‌المال نباش و با خیال راحت بخور.»

ناطق در مورد مصاحبه و نحوه نگارش کتاب می‌گوید: من و او در هجده جلسه دیگر روبه‌‏روی هم نشستیم و سیدمجتبی در 23 ساعت هر آنچه را که از کودکی‏ تا پایان جنگ به یاد داشت، برایم گفت؛ هر چند از یاد رفته‏‌هایی هم داشت. وقتی برای جوابی دقیق و جزئی‌‏تر پافشاری می‌‏کردم، با خنده می‏گفت موهایش سفید شده و سال‏‌های زیادی از آن روزها گذشته است. دوست داشتم چیزهای زیادی از وقایع قبل و بعد از انقلاب را از او بپرسم اما هم گذر زمان بعضی چیزها را از ذهن او ربوده بود و هم مشغله‏‌های اداری‌‏اش اجازه کنجکاوی بیشتر را به من نمی‏داد.
باید به سراغ چند نفر از دوستان و همرزمان او می‏رفتم تا بتوانم جاهای خالی را با عبارات و تصاویر درست‏تر پر کنم. به سراغ چند نفر رفتم اما بیشتر آن‏‌ها یا شهید شده بودند یا دور از دسترس بودند.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

آخرین روزهای سال مأموریت دادند به سیستان و بلوچستان برویم و منطقه را از قاچاقچیان و اشرار پاکسازی ‏کنیم. دو گردان از نیروها را به پادگان کهریزک تهران بردیم و حسین ایرانی، سعید ربیعی و چند نفر دیگر از نیروهای اطلاعات عملیات و بچه‏‌های فرماندهی را برای شناسایی راه‏های نفوذ به مخفیگاه‏های اشرار، به زاهدان فرستادیم. تا اردیبهشت سال بعد بدنه ماشین‌‏ها را با بتن و ورق‏ه‌ای فلزی محکم کردیم و به نیروها آموزش دادیم تا اینکه گروه شناسایی برگشت. می‏گفتند در زاهدان جاهایی هست که از زمان رژیم پهلوی تا به امروز کسی برای مقابله با آن‏ها به آنجا نرفته و قاچاقچیان و اشرار هر کاری دلشان خواسته، کرده‌‏اند. می‏گفتند قاچاقچیان از شتر و ماشین‏هایی که روی آن‏ها تیربار گذاشتند، برای حمل مواد مخدر استفاده می‌‏کنند و چوپان‏‌ها و خبرچین‌‏ها، رفت‏‌و‏آمد افراد غریبه را با بیسیم به آن‏ها اطلاع می‏‌دهند.
هر چه نیاز داشتیم با خودمان بردیم و نیروها را در جاده فرودگاه زاهدان، در قسمتی از مرکز آموزشی وزارت کار مستقر کردیم. کمیته یگان هوایی را هم راه انداخته بود. آن‏ها هم با چند فروند هلی‏کوپتر آمدند و در فرودگاه زاهدان مستقر شدند. به جلسه شورای تأمین استان رفتیم و برای عملیات با آن‏ها هماهنگ شدیم. وقتی جلسه تمام شد، فرمانده ژاندارمری جلو آمد و گفت: «آقاسید، من و نیروهام در اختیار شما هستیم تا ریشه قاچاقچی‌‏ها را بخشکانیم.»


نظرات کابران


برای ثبت نظر ابتدا وارد سایت شوید.

نویسندگان مرتبط