ورود
رمان دره گل سرخ چاپ پنجمی شد

داستان هیجان انگیز زندگی پس از مرگ

مهدی محمدی ۲۳ دی ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۵۸
رمان «دره گل سرخ» مشهورترین اثر نویسنده سوئدی آسترید لیندگرن درباره زندگی پس از مرگ، به چاپ پنجم رسید.

به گزارش پایگاه خبری سوره مهر، رمان «دره گل سرخ» درباره دو برادر به نام‌های یوناتان و کارل شیردل نوشته آسترید لیندگرن نویسنده سوئدی است که عزیزالله قوطاسلو کار ترجمه فارسی آن را برعهده داشته و با ویراستاری محمدرضا سرشار منتشر شده است.

کارل پسربچه 10 ساله و ضعیفی است که قادر نیست از رختخواب خارج شود. او برادر 13 ساله شجاع و زیبایی به نام یوناتان دارد. کارل که متوجه مریضی وحشتناک خود هست از یوناتان درباره مرگ می‌پرسد و یوناتان می‌گوید بعد از مرگ، آنها به نانگیلیا خواهند رفت.

بعد از مدتی یوناتان در آتش سوزی و کارل در اثر مریضی جان خود را از دست می‌دهند و در دره آلبالو در نانگیلیا با یکدیگر ملاقات می‌کنند. در این سرزمین لباس‌ها و نحوه زندگی مردم مثل قرون وسطی است. یوناتان و کارل تصمیم دارند به مردم دره گل سرخ کمک کنند تا از دست تنگیل و اژدهای او کاتلا رهایی یابند و ماجراهای آنها در این سرزمین افسانه‌ای شروع می‌شود. نبرد نیکی و بدی....

این رمان آکنده از مفاهیمی همچون عشق، محبت، شجاعت، مبارزه با پلیدی‌ها است و نویسنده با خلاقیت اعجاب انگیز و پراحساس دنیای پس از مرگ را برای نوجوانان بیان کرده است.

در بخشی از این رمان آمده است:« كمي كه از تپه بالا رفتيم، برگشتم و اطراف را نگاه كردم. يواش‌يواش، درة گيلاس ديده مي‌شد.

آه كه چقدر قشنگ بود! شكوفه‌هاي سفيد گيلاس همه جا را پوشانده بود. تمام دره، درست مثل يك تكه مخمل سبز و سفيد بود؛ سفيد از شكوفه‌هاي گيلاس و سبز از چمن. و در ميان تمام آن سبزي‌ها و سفيدي‌ها، رودخانه درست مثل كمربندي نقره‌اي به جلو مي‌رفت.

نمي‌دانم چرا تا آن موقع اصلاً متوجه آن منظره نشده بودم. مثل اينكه در تمام اين مدت، فقط يوناتان را نگاه مي‌كردم! ولي در آن وقت، بالاي تپه ايستادم و ديدم كه آنجا چقدر قشنگ است.

به يوناتان گفتم: «اين دره، زيباترين درة روي زمين نيست؟»

يوناتان جواب داد: «آره؛ ولي نه روي زمين!»

آن وقت تازه يادم افتاد كه ما توي نانگيالا هستيم.

اطراف درة گيلاس پر از كوه‌هاي بلند بود. كوه‌ها هم قشنگ بودند. از شكاف كوه‌ها، چشمه‌ها و آبشارهاي زيادي به طرف دره مي‌رفت. صدايشان درست مثل آواز بود.

آخرِ فصل بهار بود. چيز عجيبي توي هوا بود. هوا به قدري پاك و خوب بود كه آدم دلش مي‌خواست آن را ببلعد!

گفتم: «چند كيلويي از اين هوا توي شهرها لازم دارند.»

آخه ياد آن روزهايي افتادم كه روي مبل آشپزخانه دراز مي‌كشيدم و حس مي‌كردم كه اصلاً هوا وجود ندارد. هميشه دلم براي هواي آزاد تنگ مي‌شد. ولي آنجا هوا تازه و سالم بود. تا دلت بخواهد هواي تازه و سالم وجود داشت. تا آنجايي كه مي‌توانستم نفس عميق كشيدم. مثل اين بود كه از نفس كشيدن سير نمي‌شدم.

يوناتان از ديدن اين حالِ من خنده‌اش گرفت و گفت: «يك خرده هم بگذار براي من بماند!»



نظرات