ورود
تازه های نشر؛

روایت زندگی دوشکاچی شجاع دفاع مقدس

یعقوب صلاحی ۰۴ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۰۹:۴۱
این کتاب نوشته علیرضا کسرایی، دربردارنده خاطرات علی حسن احمدی، رزمنده هشت سال دفاع مقدس، از دوران کودکی تا عملیات مرصاد است که به تازگی چاپ شده و با اقبال مخاطبان مواجه شده‌است.

این اثر حاصل 50 ساعت مصاحبه با احمدی به عنوان صاحب خاطرات و 10 ساعت گفت‌وگو با همرزمان و همراهان او در جنگ برای تکمیل بخش‌هایی از خاطرات است.

راوی «دوشکاچی» صاحب عکسی معروف و قابل تأمل در جنگ است که همین موضوع، جرقه نوشتن خاطرات او را رقم زده است. او که در زمان جنگ در آستانه ورود به دوران جوانی زندگی‌اش بود، در عملیات عاشورا، زمانی که متوجه می‌شود نیروهای خودی در کمین و محاصره نیروهای بعثی هستند، پای خود را با سیم تلفن صحرایی به پایه قبضه دوشکا می‌بندد با این فکر که یا کشته شود یا آتش دشمن را خاموش کند. از او عکسی در این لحظه، زمانی که تنها 21 سال داشت و به تازگی ازدواج کرده بود، در تاریخ ثبت شده است.

برشی از کتاب:

ظهر شده بود. با اینکه دو تکه پنبه در گوش‌هایم گذاشته بودم، ولی از آن‌ها خون جاری بود. لباس هایم خیس عرق شده بودند. بعد از سه چهار ساعت تیراندازی، به بچه‌ها گفتم: «برام نوار بیارید بالا. » اما بچه‌ها گفتند: «دیگه فشنگ نداریم، تمام شد! » با ناراحتی به جعبه‌هایی که پایین تر از سنگر بودند، اشاره کردم و گفتم: «پس اون همه فشنگ چیه؟ »

گفتند: «تمام شدند، چیزی نداریم! »

حرف آنها را باور نکردم. با خودم گفتم که شاید می خواهند سربه‌سرم بگذارند. سیم تلفن را از پایم جدا کردم و به سمت بچه ها رفتم که جعبه های مهمات را نشانشان بدهم؛ اما ناگهان سرم گیج رفت و روی زمین افتادم. دوباره بلند شدم و چند قدم دیگر برداشتم، ولی این بار هم افتادم. نمی‌توانستم سر پا بایستم؛ تعادلم به هم می‌خورد. مدت کوتاهی به حالت غش کرده کنار دیوارۀ جاده دراز کشیدم. کمی که حالم خوب شد، از جایم بلند شدم و با ناراحتی به طرف جعبه های مهمات رفتم و به یکی از جعبه‌ها لگد محکمی زدم و گفتم: «پس این چیه؟...»


لینک خرید با تخفیف 20درصد



نظرات