ورود

بوسه بردار

نویسنده: محمدجواد مرادی نیا

نمای نزدیک : در‌‌‌ همان روزهایی به دنیا آمد که صف دراز سربازان روس با اسب‌ها و قاطر‌هایشان، از روستا به سمت شمالی‌ترین نقطه مرز ایران می‌رفتند. شاید به همین خاطر بود که اهالی روستا تولد او را که همزمان با عقب نشینی روس‌ها بود، خوش‌یمن می‌دانستند. «بوسه بر دار» زندگینامه‌ای است متعهد به اصل داستانگویی. محمد جواد مرادی‌نیا، در کتاب خود، برای روایت زندگی شهید آیت الله حسین غفاری، به توصیفی دقیق از زادگاه او و دوران کودکی‌اش می‌پردازد. دورانی سراسر فقر و سختی، که همه لحظه‌هایش در تب و تاب شوریده‌وار او برای تحصیل علم می‌گذرد. شرح درس خواندن‌های شبانه او در نور لرزان چراغ و جستجوهای او و برادرش در تبریز برای پیدا کردن کار، و همچنین اختلاف‌های آن دو بخش جذابی از کتاب را شکل داده است. «بوسه بر دار» شرح کاملی است از مبارزات آیت‌الله حسین غفاری با رژیم پهلوی و شکنجه‌ها و زندانی شدن‌هایش که در ‌‌‌نهایت به شهادت او در دی ماه ۱۳۵۳ ختم شد. کتاب، سراسر جزئیات است، جزئیاتی که داستان را به واقعیت خود نزدیک‌تر می‌کند و آن را از حالت گزارشی می‌رهاند. مرادی‌نیا، نثر پالوده و روانی دارد، و شیوه کلاسیکش در نوشتن زندگینامه به سبب تعلیق‌ها و کشمکش‌های داستانی، از جذابیت لازم برخوردار است.

ناشر سوره مهر

شمارگان 2500

شابک 978-964-471-732-1

تعداد صفحات 119

نوبت چاپ چهارم

سال چاپ اول

قطع کتاب رقعی

نمای میانی:تا هجده سالگی ساکن زادگاهش، خمین، بود. مدرک کا رشناسی تاریخ را از دانشگاه اصفهان گرفت و بعد از آن به تهران آمد. محمدجواد مراد ی نیا دکترای تخصصی تاریخ ایران معاصر دارد و ریاست مرکز ایرا نشناسی و اسلا مشناسی کتابخانه ملی تنها یکی از فعالی تهایش در این زمینه به شمار می رود. او متولد ۱۳۴۵ است و مدیریت اداره کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فعالیت هایی است که در کارنامه خود دارد.

نمای دور :هادی غفاری (فرزند شهید غفاری): در زندان سعی می کرد هشت ساعت مطالعه کند و چهار ساعت هم نهج البلاغه، قرآن، فقه و تاریخ فقه به برادران درس می داد. حتی در داخل زندان شبی نبود که دعای افتتاح را نخواند و در پایان، جمله «خدایا شهادت را نصیب من کن » را نگوید. به او می گفتم مگر دعای افتتاح چه دارد؟ می گفت دعای افتتاح در تکه آخرش شهادت می خواهد. حتی در شبهایی که سخت شلاق خورده بود، نماز شب ر ا رها نمی کرد. یک روز هم ایشان در زندان پس از بحث با یکی از سران مارکسیست به شوخی گفت: بلند شو نماز بخوان! او گفت من مارکسیستم. اما شیخ دوباره اصرار کرد تا جایی که آن فرد گفت: به خدا قسم من مارکسیستم. شیخ گفت: تو غلط کرد های، اگر واقعاً مارکسیستی چرا به مارکس و کمونیسم قسم نمی خوری؟ همین شیوه قسم خوردنت ثابت می کند که به خدا اعتقاد داری. به تدریج روحیات آن فرد عوض شد و بالاخره مسلمان واقعی شد.

از کتاب :عذرا ابتدا مات و متحیر مانده بود که مگر می شود در چنین جایی زندگی کرد. شکل و شمایل و اندازه این خانه با خانه های دهخوارقان تفاوت زیادی داشت. همین طور ایستاده بود و به در و دیوار سیاه نگاه می کرد ... دستی به دیوار کشید. نم دیوار را احساس کرد. م یخواست چیزی بگوید، اما لبش را گزید و سکوت کرد. دقایقی گذشت. حسین ساکت و آرام گلیم ها را پهن کرد. بقیه وسایل را دور تا دور اتاق چید و تبسمی کرد. صفحه ۴

از همین قلم :خمین در گذر تاریخ (سور ه مهر)چهل و یک مجلس (سور ه مهر) کمیته مجازات و خاطرات عمادالکتاب (سور ه مهر) خاطرات آیت الله پسندیده (سور ه مهر) خمین در انقلاب (موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره) حسد (زیبا) صله رحم (زیبا)

نویسنده

محمدجواد مرادی نیا

زندگینامه دکتر محمدجواد مرادی نیا در سال 1345 در خمین متولد شد و تا سال 1363 ساکن خمین بود. در سال 1367 و پس از اخذ مدرک کارشناسی تاریخ از دانشگاه اصفهان به تهران آمد. مردای نیا تحصیلات خود را تا پایان مقطع دکترای تخصصی تاریخ ایران معاصر ادامه داد. وی سردبیری روزنامه کار و کارگر، ریاست مرکز تحقیقات ایرانگردی و جهانگردی، سردبیری مجله تخصصی اجتماعی شکوفه، عضویت در شورای نویسندگان روزنامه جمهوری اسلامی (از سال 67 تا 69)، مسئولیت گروه تاریخ موسسه نشر آثار امام، مدیر کلی امور کتاب و کتاب خوانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،دبیری اجرایی کتاب سال جمهوری اسلامی (سال 1384) و مدیریت بخش ناشران داخلی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران (1383) را نیز در کارنامه خود دارد.

نظرات
برای این مطلب نظری ثبت نشده است.
کتاب های مرتبط
وقتی مهتاب گم شد

حمید حسام

یکی از این روزها به بلوغ رسیدم

مهدی عقابی

گلستان یازدهم

بهناز ضرابی زاده

چراغ های روشن شهر

راز نگین سرخ

همه سیزده سالگی ام

گلستان جعفریان

لشکر خوبان

کالک های خاکی

آن بیست و سه نفر