ورود

غواص ها بوی نعنا میدهند

نویسنده: حمید حسام

چشم اندازی به سیرت 72 غواص لشکر انصارالحسین علیه السلام استان همدان در کربلای اروند روایت این حماسه، دقیقاً منطبق با واقعیتی است که در شامگاه چهارم دی ماه سال 1365 در منطقۀ عملیاتی کربلای 4 اتفاق افتاد. این داستان برگرفته از خاطرات بازماندگان و شاهدان عینی آن حماسۀ عاشورائی است؛ فرماندۀ گردان غواص - گردان جعفر طّیار - جانباز کریم مطهری جانشین گردان، آزاده محسن جامه بزرگ هم رزم صبور حمید تاجدوزیان و سه تن از یادگاران بازگشته از اسارت گردان غواصی لشکر انصارالحسین. از جمله آثار نویسنده میتوان به هفتاد و دومین غواص، دهلیز انتظار، خداحافظ سالار، آب هرگز نمی میرد و... اشاره کرد.

ناشر شهید کاظمی

شمارگان 1

شابک 978-622-6609-16-6

تعداد صفحات 106

نوبت چاپ چهارم

سال چاپ اول 1398

قطع کتاب رقعی

گزیده متن "تمام قد ایستادم روی انگشت های پام و لامپ را چرخاندم. تاریکی پرده انداخت تو چادر. چشم، چشم را نم یدید. بچّه ها به سجده افتادند، با همان لباس غواصی و هم صدای عبادی نیا شدند که پرسوز می خواند: بریز آب روان اسما، ولی آهسته آهسته. همه تو حال خودمان بودیم، پیشانی روی خاک، که در یک آن شنیدیم عبادی نیا بی بی را از عمق جانش صدا زد و بدون اینکه دعا کند، سر از سجده برداشت و با همان هقهقه های گریه بلند شد و از چادر زد بیرون. بلند شدم. طاقت نیاوردم ندانم چی شده. قدم به قدمش، زیر نور کمرنگ مهتاب، از لابه لای چولان ها دنبالش می رفتم، آمدم که صدایش کنم: نادر! وایسا کارت دارم من، ولی نتوانستم. تندتر قدم برداشتم. رفت رسید کنار کُندة نخلی و زانو زد. عمامه اش را از سرش برداشت و انداخت روی رمل و پیشانی گذاشت روی خاک. دلهره داشتم. نمی دانستم چیکار کنم. اصلاً نمی دانستم آن جا چی کار می کنم و الاّن چی باید به او بگویم. اصلاً حرف نمی توانستم بزنم. رفتم جلو. دست روی شانه اش گذاشتم و محکم فشردم تا بفهمد من کنارشم و می فهمم چی گفته و می فهمم چی می کشد. سر بلند کرد و نگاه پرسانش تبدیل به نگاه متعجب شد و با گوشة آستینش اشکش را پاک کرد. می خواستم بگویم: من محرمم. یعنی می دانم چی تو دلت می گذرد. بگو! بگو و سبک شو! بگو چی دیدی، چی شنیدی، که آن طور فریاد کشیدی، آن طور بلند شدی دویدی، این طور سر روی خاک گذاشته ای و گریه می کنی! انگار شنیده باشد چه فکری کرده ام، سر نفی تکان می داد و حتی گمانم شنیدم که گفت: نه. فقط گفتم: تا عملیات فقط چهل روز دیگر مانده. یعنی یک اربعین.... نکند همین عددهاست که... که باز هق زد و سر تکان داد و سر به سجده گذاشت. گفتم: نمی خواستم این را بگویم، نادر. ولی روضه های امشبت با شب های پیش خیلی فرق داشت. چی تو دلت گذشته، مرد؟ بگو به من! غریبه نیستم... یعنی سعی می کنم نباشم. بلند شد، چشم توچشم، سر تکان داد و لب گزید و حالا واضح شنیدم که گفت: نه. و راه افتاد، سریع و با گام های بلند. گفتم: نادر! ایستاد و گفت: امتحان سختی بود. امتحان سختی داریم. خیلی سخت. فقط این را می توانم بگویم. و رفت نشست داخل بلم و پارو زد و من آن قدر نگاهش کردم تا سیاهی شب بلعیدش. هنوز از چادرمان صدای نالة بچّه ها می آمد، بدون اینکه نادر براشان چیزی خوانده باشد، و بدون آن سه مهمان که حالا دیگر نداشتیم شان."

نویسنده

حمید حسام

حمید حسام:
متولد 1340 نويسنده و کارشناس ارشد ادبیات فارسي
کتاب های نویسنده:
خس بی سروپا
سفر به روایت سرفه ها
راز نگین سرخ
دلیل (روایت حماسه شهید چیت سازیان)
آب هرگز نمی میرد
وقتی مهتاب گم شد
عطر شب بوها

نظرات
برای این مطلب نظری ثبت نشده است.
کتاب های مرتبط
کتاب دا

سیده اعظم حسینی

آن بیست و سه نفر

راز نگین سرخ

فرنگیس

مهناز فتاحی

گلستان یازدهم

بهناز ضرابی زاده

بابانظر

سید حسین بیضایی، مصطفی رحیمی

لشکر خوبان