ورود

دیدم که جانم می رود

نویسنده: حمید داوود آبادی

خاطراتی از شهید مصطفی کاظم زاده به نقل از همرزم و برادر قسم خورده اش شهید مصطفی کاظم زاده در 9 شهریورماه 1344 در محله شاهپور متولد شد. ماجرای بین حمید و مصطفی از همین برادری‌هاست که دو نوجوان کم سن و سال با هم راهی جبهه میشوند و در نهایت نیز شهادت مصطفی او را از حمید که برادر واقعی‌اش شده بود، جدا می‌کند. نویسنده این اثر خود راوی و همرزم و همراه شهید از زمان اولین برخورد، حضور در چادر وحدت برای مقابله با گروه های منافقین و معترضین به جمهوری اسلامی، گرفتن رضایت خانواده و حضور در جبهه جنگ، اعزام به منطقه سومار و شهادت مصطفی... شرح این رفاقت آن‌قدر شیرین است که وقتی به لحظه‌ی جدایی آن دو می‌رسد، حمید می‌گوید: «دیدم که جانم می‌رود.»

ناشر شهید کاظمی

شمارگان 1

شابک 978-600-5331-48-6

تعداد صفحات 320

نوبت چاپ هفدهم

سال چاپ اول 1395

قطع کتاب رقعی

گزیده متن چه کار باید می کردم، اصلا چه کار می توانستم بکنم؟ مصطفی داشت می رفت: تنهای تنها. اما من نمی خواستم بروم. اصلا من اهل رفتن نبودم. نه می خواستم خودم بروم نه مصطفی. تازه او را کشف کرده بودم. برنامه ها داشتم برای فرداهای دوستی مان. حالا او داشت می رفت. او داشت می شد رفیق نیمه راه. من که ماندم! من که اصلا اهل رفتن نبودم.ماندن مصطفی، برای من خیلی مهم و با ارزش تر بود تا رفتنش. حالا باید او را چه طوری از رفتن منصرف می کردم. بدون شک خودش بود. مگر نه اینکه من نخواستم بروم و نرفتم؟! پس اگر او هم از ته دل به خدا التماس می کردکه نرود، حتما می توانست دل خدا را به دست بیاورد. پس باید کاری می کردم که نگاه و خواست مصطفی عوض شود. باید با خواست و تمایل او، نظر خدا را هم برمی گرداندم!

نظرات
برای این مطلب نظری ثبت نشده است.
کتاب های مرتبط
جشن حنابندان

محمدحسین قدمی

کتاب دا

سیده اعظم حسینی

فرنگیس

مهناز فتاحی

روزهای بی آینه

گلستان جعفریان

دختر شینا

بهناز ضرابی زاده

زندان الرشید

کالک های خاکی

آن بیست و سه نفر

راز نگین سرخ