ورود

در ییلاق

نویسنده: محمدرضا بایرامی

ناشر سوره مهر

شمارگان 2500

شابک 1-807-506-964-978

تعداد صفحات 136

نوبت چاپ چهارم

سال چاپ اول

قطع کتاب رقعی

 نمای نزدیک:محمدرضا بایرامی در جلد سوم «قصه‌های سبلان»، جلال را اززندگی روستایی‌اش بیرون می‌کشد و روند تحول شخصیتی او را در جغرافیای تازه و شیوه زیستی متفاوتی پی می‌گیرد.
«درییلاق»، داستان سفرجلال به همراه دایی‌اش به ییلاق و محل زندگی مادربزرگ، پدر بزرگ و دایی اوست. بایرامی دراین کتاب نیز از هیچ کدام از جزئیات کوچکی که تشخص و هویت زندگی ایلیاتی است غفلت نمی‌کند و در داستانش هیچ رفتار کلی که بتوان آن را منتسب به هر نوع شیوه زندگی در هر جغرافیایی دانست، دیده نمی‌شود.
شخصیت‌های او حتی در هنگام ساده‌ترین کارهای روزانه مثل خوردن نان و پنیر، رفتاری کاملا روستایی و اصیل دارند. اما نکته مهم‌تر اینکه بایرامی در توصیف این رفتار‌ها، آیین‌ها و مشغله‌های روستایی، آنقدر شیفته مستندگویی نمی‌شود که لزوم داستانی آن را فراموش کند. در داستان «در ییلاق» جلال هنوز در فکر قاشقا است و همواره خواب او را می‌بیند.
این نشانه‌ها ذهن خواننده را به سوی این گمان هدایت می‌کند که شاید پیدا کردن قاشقا، قرار است پایانی برای سه گانه بایرامی باشد. ماجرای دستبرد زدن شبانه یک اسب به خرمن‌های علوفه دایی صابر و کمین کردن جلال و دوستش ارسلان برای پیدا کردن این اسب، از اتفاقاتی است که به این ذهنیت در خواننده دامن می‌زند. اما اسب از دست جلال و ارسلان فرار می‌کند و آن‌ها نمی‌توانند چهره او را ببینند. به این ترتیب، داستانی که از‌‌ همان ابتدا سرشار از نشانه‌ها و ردپاهای قاشقاست، در هاله‌ای ازابهام و خیال و رویا به پایان می‌رسد، تا قاشقا در ذهن جلال همواره اسبی زنده و وحشی بماندو نویسنده را نیز از یک پایان بندی کلیشه‌ای و بسته برهاند.
انتهای کتاب «درییلاق»، اگرچه فصلی برای پیدا کردن قاشقا نیست، اما فصل دوستی دوباره جلال و ارسلان است که با هم قهر بوده‌اند، پایانی برای کینه‌ها و کدورت‌ها، و آغازی برای یک رویای همیشگی، رویای اسبی که همواره در کوهستانهای سبز ذهن جلال، به این سو و آن سو می‌دود و ردپایی از خودش به یادگار می‌گذارد.
نثر پاکیزه و پالوده بایرامی که بر اثر سال‌ها نوشتن صیقل خورده، در این کتاب هم روایت را به سادگی وسهولت پیش می‌برد.

نمای دور:فرحناز علیزاده: ژرار ژنت بر این باور است که با استفاده از کنکاش در رسوم، باور‌ها و آیین‏های یک منطقه‏ خاص، می‌‏توان به فرهنگ آن قوم رسید؛ چرا که فرهنگ از چنان جهان‌شمولی برخوردار است که می‌‏تواند در تک تک رفتار‏های انسانی تسری پیدا کند. محمدرضا بایرامی نیز در «قصه‌های سبلان» برای ایجاد معنی از باور‌ها و ضرب‌المثل‏های مردم سبلان به درستی سود جسته است. ضرب‌المثل‌هایی چون «دره خلوت و روباه خان» که نشان از فرصت‌طلبی افراد دارد و یا باور‏هایی چون حضور سنگ‏هایی در دو طرف شیروان دره که انسان‌های طلسم شده‌ای بیش نیستند. این نشانه‏های متنی به خوبی مدعای این گفته است که نویسنده به دلیل اشراف به منطقه‏ سبلان و تجربه زیستی خود توانسته، داده‌های ناخودآگاه خود را از طریق خرد و اندیشه‏ نوشتن به خودآگاه تبدیل‏ کرده و آن را هوشمندانه در داستان‏‌ها بگنجاند. بایرامی همچنین برای خلق شخصیت‏های باور‏پذیر به بیان اعتقادات شخصیت‏ها می‌‏پردازد.

از کتاب:جوابش را نمی‌دهم. نمی‌توانم به او بگویم که اگر اسب را می‌گرفتیم و اسب خودمان از آب در نمی‌آمد، چه حالی پیدا می‌کردم. نمی‌توانم به او بگویم که آن وقت همه امیدم به باد می‌رفت. حالا می‌توانم فکر کنم اسبی وجوددارد؛ اسبی زنده و وحشی که ممکن است قاشقای خودمان باشد، اسبی که لازم نیست او را بگیرم و دوباره به ده برگردانم یا به کسی بفروشمش. وقتی به طرف ابه‌ها راه می‌افتیم ارسلان می‌گوید: «دفعه بعد می‌گیریمش. عموصابر یک دقیقه‌ای می‌گیردش.» صفحه ۱۰۴

 

نویسنده

محمدرضا بایرامی

محمدرضا بایرامی:
متولد 1344، نويسنده و خاطرهنگار
کتاب های نویسنده
بر لبه پرتگاه (قصه های سبلان)
دشت شقایق ها
در سرزمین سرخپوست
در ییلاق
بعد از کشتار
به دنبال صدای او
قصه 86 و 87
عقابهای تپه ٦٠
کوه مرا صدا زد
Tales of Sabalan
شب های بمباران
سایه ملخ
فصل درو کردن خرمن
هفت روز آخر
نوری برفراز دار
دره پلنگها
پیش رو

نظرات
برای این مطلب نظری ثبت نشده است.
کتاب های مرتبط
کالک های خاکی

بابانظر

سید حسین بیضایی، مصطفی رحیمی

کتاب دا

سیده اعظم حسینی

در کمین گل سرخ

محسن مومنی

فرنگیس

مهناز فتاحی

گلستان یازدهم

بهناز ضرابی زاده

راز نگین سرخ

یکی از این روزها به بلوغ رسیدم

مهدی عقابی

نورالدین پسر ایران

موسی غیور - معصومه سپهری