سبد خرید شما خالی است!

برای خرید از طریق صفحه فروشگاه اقدام کنید.

5/ -

عقابهای تپه ٦٠

قیمت:
0 تومان

توضیحات

نمای نزدیک: به خاطره می‌ماند، اما داستان است، با این همه رگه‌های ناب واقعیت در همه جایش یافت می‏شود؛ هر چه هست، «عقاب‌های تپه شصت» قصه و حکایتی نو از جنگ است. محمدرضا بایرامی در این اثرش، قهرمان داستان را نوجوانی قرار داده به نام احمد که ناگهان از فضای ساده و بی‌خیال دبیرستان، خود را با دوستش سعید در صحنه جنگ دیده‌اند. این دو نوجوان در بدو ورود به این فضا، احساس غریبگی می‌کنند. اما این احساس ‌بیشتر از آنکه به ناآشنایی آنها با منطقه جنگی برگردد، به معصومیت و پاکی روح شان برمی‌گردد. سعید و احمد و بچه‌های دیگری که در آن منطقه هستند، هنوز دل‌شان می‌خواهد گل بچینند و به تماشای زیبایی و طراوت تپه‌ها و مناظر آن‌جا بروند؛ مثل عقاب‌های بلندپروازی که در آسمان آبی منطقه، سبکبال و آسوده پرواز می‌کنند. اما جنگ با هیچ کسی شوخی ندارد، نه با آدم‌ها و نه با حیوانات. به همین خاطر، وقتی بچه‌های داستان«عقاب‌های تپه شصت» می‌روند که لانه عقاب‌ها را در بالای تپه‌ای به همین نام پیدا کنند، ترکش‌های خمپاره عقاب ماده را می‌کُشد. آنها برمی‌گردند، اما احمد دوباره به تپه بازمی‌گردد و بچه‌عقابی را که در لانه تنها مانده، با خود می‌آورد. این کار او به تنبیه‌ شدنش منجر می‏شود که چرا بی‌اجازه به تپه شصت رفته. اما سرآغازی است برای نگهداری و بزرگ کردن بچه‌عقاب که اسمش را آذرخش می‌گذارند. با این همه، جنگ همچنان ادامه دارد و احمد و سعید به عنوان بیسیم‌چی و گشتی باید مدام به خط مقدم بروند و هول‌انگیزترین لحظات را تجربه کنند. یک بار هم آذرخش در طوفان گم می‌شود و بعد شکسته بال برمی‌گردد. به همین خاطر، یکی از رزمندگان پیشنهاد می‌کند که طبق نظریه شرطی‌سازی پاولف، به آذرخش هم یاد بدهند که به نشانه‌‌ها جواب بدهد. احمد همین کار را می‌کند و نهایتا به آذرخش می‏آموزاند که به صدای سوت او واکنش نشان بدهد. بعد هم که احمد و همرزمانش با بیسیمی ترکش‌خورده در تله دشمن می‌افتند. سعید هم روی مین می‌رود و به شدت مجروح می‌شود. ارتباط با سایر نیروها هم قطع شده است. حالا نوبت آذرخش است که به یاری آنها بشتابد...
بیشتر ...
ناموجود
نظرات کاربران

برای ثبت نظر ابتدا وارد سایت شوید.